دیدم همه دارند از "تحریم" مینویسند، به صرافت افتادم که من هم یک چیزی بنویسم! حالا که اتحادیه اروپا نمیخواهد نفت ما را بخرد و حال ما را گرفته، ما هم باید حال آنها را بگیریم. نشد، حال همین جمهوری اسلامی را میگیریم!! بله! کی زمان شاه ما تحریم بودیم؟! اصولا زمان آن خدا بیامرز وفور نعمت بود؛ برف میآمد تا اینجا! تا جائیکه ما تحقیق کردیم خدا "رحمان و رحیم" بود آن موقع؛ "بسم الله القاصم الجبارین" را اینها درست کردند انداختند توی دهان یک مشت بچه! نماز جمعه در جمهوری اسلامی خطبه اولش تقوی است، خطبه دومش فحش به آمریکا! ولی زمان آن خدا بیامرز، آخوندها از خدا میترسیدند و در سیاست دخالت نمیکردند! شاه هم که انگلیسی بلد بود، زبان اروپاییها را خوب میفهمید و نمیگذاشت سرش کلاه بگذارند اما بین اینها، یک کمی فقط "ولایتی" بلد است، یک خورده هم همین "محمدجواد لاریجانی" ولی باز کلاه میرود سرمان! ایرانی آنزمان برای خودش ارج و قربی داشت، مثلا توی همین جشنهای ۲۵۰۰ ساله، فرانسه یک نوع کرم صورت درست کرده بود و اسمش را گذاشته بود "فرح"؛ الان احمدی نژاد را غیر از هوگو چاوز کسی بغل نمیکند!!
خودمانیم، پنجه در پنجه ائمه کفر انداختهایم. نمیدانم حواس برخی دوستان در مطبوعات و پایگاههای تحلیلی و وبلاگها کجاست که وقتی صحبت از تحریم بخشی در کشور یا یک فنآوری و نظیر اینها - و اخیرا نفت - میشود، برای اثبات اینکه دری به روی ما بسته نشده، متوسل به این حجت میشوند که تحریمها باعث شده ما فلان چیز را خودمان در داخل بسازیم. این پاسخ بدی نیست ولی پاسخی منفعلانه است! اقتداری در آن به چشم نمیخورد. مادیگرایانه است و مگر بناست انقلاب اسلامی فضیلت خود را در توازن توان فنآوری با غرب اثبات کند که دوستان تحلیلگر به این استدلال متوسل میشوند؟ اصولا این سؤال مطرح است که مگر غرب قادر است دری به روی انقلاب اسلامی ببندد؟ دیروز در خبرها به نقل از یکی از مسئولان آمده بود که: "نفتی که اروپا از ما میخرد فقط ۱۸٪ نفتمان است." در این جمله ۱۸٪ مرعوبیت به چشم میخورد! من عنوان این پست را از سخنی از امام خمینی (ره) وام گرفتهام. او آن اوایل، در حالیکه در مدرسه علوی در قاب پنجره نشسته و بقول دوستی، یک عده پاسدار و کمیتهای ژولیده پولیده دورش و جمعی از مردم عاشق مقابلش هستند، با کوهی از اعتماد به خدا بعد تحریم آمریکا میگوید: "تمام درهای دنیا را ببندند به روی ما؛ باب رحمت الهی باز است." ذرهای ضعف در این جمله دیده نمیشود. این ادبیات، مختص انقلاب اسلامی است؛ غیر از این است که "نمیترسیم، تحریم کنند. تحریم باعث میشود ما پیشرفت کنیم" ؛ این جمله ضعف دارد اما بیان امام (ره) مقتدارنه است.
در زمانیکه مواجهه ما با "امت واحده کفر" کامل شده، حواس عدهای از دوستان کجاست که با غفلت از جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی در جهان، با تسامح، از توان فنآوری و ظرفیتهایمان در شرایط تحریم میگویند؟ البته انقلاب اسلامی این ظرفیتها را دارد؛ لا ریب فیه! ولی فضیلت ما به مثابه امتی که تا شرک و کفر و الحاد هست، در میدان مبارزه است و میرود تا با تکیه بر خدا به سیطره عصر الحاد پایان دهد، در این نیست. بعنوان کسی که دورانی را در دانشگاه سپری کرده، شهادت میدهم که ما به فضل خدا و به کوری چشم دشمن در تمام نیازهای فنی و علمی از غرب بینیاز خواهیم شد؛ این آرزوی امام امت (ره) بود و قرعه این تکلیف هم بنام نسل من خورده و این بجای خود پرچمی است بر دوش نسل من.
جایی به نقل از شهید احمد کاظمی خواندم که گفته بود: یکبار از مهدی باکری پرسیدم بنظر تو جنگ چطور تمام میشود؟ گفت: "ما الان در صف اسلام مقابل کفر ایستادهایم و معلوم نیست این فرصت همیشه وجود داشته باشد." این پاسخی از سر عشق و ارادات به اسلام است. شهید باکری پاسخ سؤال شهید کاظمی را نداده است بلکه همسنگر خود را نسبت به جایگاه تاریخی و حساس خود تذکر داده و در اسلام، مبارزه بر همین اصل استوار است که بدانی در جبهه حق شمشیر میزنی؛ خواه موازنه قوا با جبهه باطل برقرار باشد و خواه نباشد، خواه بدانی تو بر دشمن غلبه خواهی کرد یا دشمن بر تو. اگر از این غفلت نداشتی، آنگاه این آیه هر لحظه صد بار بر لوح دل تو نازل میشود که "قل هل تربصوا بنا الا احدی الحسنیین". کفر، از توان تکنولوژیک ما و خودکفا شدن ما هراسی ندارد. اقتدار ما در تکیه به رحمت خداست و چنین اقتداری را تحت هیچ شرایطی نمیشود از مؤمن سلب کرد. ابراهیم (ع) وقتی همه ابواب به رویش بسته است، جبرئیل را هم رد میکند. این اقتدار مؤمنانه را به هیچ وسیلهای نمیتوان شکست حتی با آتش! کسی که چنین اقتداری دارد ترسناک است. شهید مهدی باکری در فیلمی که از او بجا مانده، در حالیکه دارد برای نیروهای اطلاعات عملیات لشکر مسائلی را توجیه میکند، در جائی، از رفتن ابراهیم (ع) در دل آتش سخن میگوید و آنجا که به سرّ نسوختن ابراهیم (ع) اشاره میکند، با رندی میگوید: "...اگر ذرهای شک میافتاد در دل ابراهیم (ع) در آن موقعی که داشت پرت میشد وسط آتش که اگر الان بیفتم میسوزم، گمان میکنم میسوخت!" رعبی که از ما در دل کفر افتاده، از همین طرز تفکر شهدای ما آب میخورد!
آمریکا، اروپا، خانم اشتون، سناتور مارک کرک، براد شرمن، گینگریج، هیلاری کلینتون، باراک اوباما، شیمون پرز، ایهود باراک، سارکوزی، برلوسکونی، آنگلا مرکل و بقیه نمیدانند باب رحمت الهی چیست! و محجوبند از حقیقتی که خمینی (ره) بأذن الله به آن واصل شده و از آن سخن گفته است. باب رحمت الهی را دعای کمیل خوانها هستند که میفهمند چیست. و اما ما خوب میدانیم که زمانه، زمانه غربت این حرفهاست و در زمانیکه این حرفها در نزد اهل دنیا فهمیده نمیشود، منصفترینها، این حرفها را از سر تعارف به حساب آرمانگرایی ما میگذارند. اما واقعیت این است که نزد خدا، حرف امام (ره) است که حسابی دارد و لاغیر
اول دانشگاه را از جزیره اش جدا کنیم بیاریم وسط اجتماع . اسمش را بگذاریم وحدت دانشگاه و جامعه .
دوم برویم سراغ وحدت حوزه و جامعه . که این البته به نظر ساده تر از اولی است .
خود به خود جامعه ، حلقه ی اتصال وحدت حوزه و دانشگاه می شود .
وگرنه تا صد سال دیگر هم از حوزه سفیر بفرستیم دانشگاه و بالعکس ، وحدت حوزه و دانشگاه شعار می ماند . از ما گفتن .
منو دل کندن از دلبر محاله دلم با دلبرم در شور و حاله با این آقا به این خوبی ندونم... کی گفته کربلا رفتن خیاله دمادم این دعا ورد زبانم... ببینم کربلا را تا جوانم درون سینه آسایش ندارم... نیستان را به آتش می کشانم ببین آشفته گشته وضع و حالم... دگر بشکسته بالم بس ننالم زبس که فکر دیدار تو هستم... حریم تو شده فکر و خیالم دل من بی قرار کربلاته همه میگن بهشت ایوون طلاته دیگه اینجوری عادت کردم آقا دیگه کرببلام تو روضه هاته کرامت میکنی با یک اشاره رخ تو آسمون چشمات ستاره واسه لطف نگاه مهربونت غریب و آشنا فرقی نداره
همینجوری بی مقدمه دلمان بد جور برای دانشگاه تنگ شد . نه برای تیر و تخته هایش . که برای آدم هایش . برای رفقا . همکلاسی های سابق . اساتید . پرسنل . حتی چه اشکالی دارد برای در و دیوارش . فی الحال احتمالا اوایل آبان یک سری به دانشگاه خواهم زد . خوشحال میشم اگر رفقای قدیم رو ببینم .
خوشحال نیستم که جابز مرده، ولی خوشحالم که رفته.
استیو جابز، پیشگام تبدیل کامیپیوتر به یک زندان باحال، برای محروم کردن احمقها از آزادی، در گذشت.
هیچ کس شایسته از دست دادن حیات نیست، نه جابز، نه بیل گیتس و نه کسانی که کارهای شر بیشتری از آن دو انجام دادهاند.
جابز سزاوار مردن نبود ولی ما سزاوار مشاهده پایان تاثیر بد او بر روی استفاده مردم از رایانه هستیم.
متاسفانه به رغم رفتن جابز تاثیر او ادامه خواهد داشت. فقط باید امیدوار باشیم جانشینان او در ادامه راهش کمتر از او تاثیرگذار باشند.
هفت قلم آرایش ،
به انضمام یک مانتو شلوار ، در حد برگ هایی که حوا برای پوشیدن خودش استفاده می کرد ،
روی چمن های روبروی امام زاده نشسته ،
یک دست در دست دوست پسرش ،
و دست دیگر مفاتیح ،
الغوث می گفت .
یا سوراخ دعا گم شده .
یا مذهب برای ایشان تنها در حد دیازپام قابل قبول است .
خبری خواندم با عنوان
درگيري كارمندان دو وزاتخانه سابق در وزارتخانه جديد+جوابیه
كارمندان وزارت سابق مسكن، در پي ادغام دو وزارتخانه در بیستم تير ماه جاري به ساختمان وزارت راه منتقل و با استقبال گرم كارمندان وزارت سابق راه روبه رو شدند، ولی با گذشت كمتر از دو روز، گويا شرايط به كلي تغيير كرده و مقاومت كارمندان راه در تحويل فضا و ميز و اتاق هاي خود به اين ميهمانان قبلا عزيز به مسائل خاصي انجاميد تا جايي كه صبح امروز كارمندان وزارت راه به هنگام ورود به ساختمان با صحنه عجيبي روبه رو شدند. ....كارمندان مسكني با سحرخيزي و گويا با هماهنگي حراست وزارت راه، همه وسايل موجود در اتاق هاي دو طبقه از وزارت راه را در لابي ها ريخته و وسايل خود را به اين اتاق ها منتقل کرده و البته برای محكم كاري نسبت به تعويض مغزي قفل درها نيز اقدام کرده بودند.
خودتان باقی اش را بخوانید به اضافه ی جوابیه ی اش را . فرض ما بر خیر است . لابد جوابیه اش درست بوده . اما با این حال چند نکته و سوال به ذهنم رسید :
۱- ذات ادغام کوچک سازی و چابک کردن است . اساس ادغام غنی کردن مشاغل و کم کردن پرسنل است . گویا سروران عزیز ادغام را با جمع جبری اشتباه گرفته اند .
۲- از قدیم درباره ی دزدیدن منار و کندن چاه چیز هایی شنیده بودم . این یعنی کار کارشناسی . یعنی برخورد عالمانه .
۳- فکرش را بکنید این وسط قرار بود کارکنان وزارت فناوری اطلاعات هم بریزند وسط ماجرا .
گفتگویی با سیدمصطفی هاشمی شاگرد امام خمینی (ره) به قلم سید را در شماره جدید مهر نو بخوانید

شماره پنجم از دوره جدید ماهنامه مهرنو با پروندهای درباره سلامتی، پیوند و بیماریهای کلیه منتشر شد.
در این بخش گفتوگو با دکتر ناصر سیمفروش، رییس قطب ارولوژی و پیوند کلیه خاورمیانه درباره بیماریهای کلیه و پیوند آن و نیز گزارشی از وضعیت خرید و فروش کلیه در کشور به چاپ رسیده است.
در این پرونده اطلاعات جالبی درباره علامتهای نارسایی و بیماری کلیه هم در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
سینمای اجتماعی، بخش دیگری از این شماره ماهنامه مهرنو است که در آن گفتوگویی با سیدناصر هاشمزاده نویسنده فیلمنامههای «بچههای آسمان»، «باران»، «بید مجنون»، «زیر نور ماه» و... با عنوان «یعنی فرهنگ امانت نیست؟» چاپ شده و حرفهای هادی مقدمدوست، نویسنده فیلمنامه «بیپولی» و کارگردان «فریدون مهربان است»، با عنوان «زندگی ماده اولیه سینماست» در کنار گفتاری از مهدی کلهر درباره اشتباه سوبسیدهای سینمایی آمده است.
بررسی روند تولید و پخش انیمیشن تاثیرگذار «UP» و گفتوگو با پیتر داکتر کارگردان آن، بخشهای دیگری از پرونده سینمای اجتماعی این شماره ماهنامه مهرنو هستند.
در بخش «سبک زندگی»، پروندهای برای پایان فصل امتحانها چاپ شده که در آن علاوه بر گفتوگو با رییس مرکز سنجش آموزش و پرورش، گزارش جالبی درباره روشهای امتحان از آغاز آموزش مدرسهای و دانشگاهی در ایران چاپ شده است. گفتوگو با مهدی باقربیگی، بازیگر نقش مجید در «قصههای مجید» کیومرث پوراحمد درباره امتحان و زندگی هم بخش دیگری از این پرونده است که کنار یک قصه از هوشنگ مرادیکرمانی چاپ شده. محمدسرور رجایی هم درباره امتحان مدرسههای افغانستان یادداشت جالبی در این بخش دارد.
کتاب «جانستان کابلستان» رضا امیرخانی، موضوع پروندهای درباره سفر به همسایه شرقی ایران قرار گرفته که در آن، علاوه بر گفتوگو با امیرخانی با عنوان «مسافرت باید کمخرج باشد»، گفتوگویی با محمدحسین جعفریان، رایزن فرهنگی سابق ایران در افغانستان و دو نوشته از محمدکاظم کاظمی و محمدسرور رجایی درباره کتاب امیرخانی و موضوع سفر به افغانستان در این پرونده به چشم میخورند. بخشی از کتاب هم برای آشنایی بیشتر مخاطبی که کتاب را نخوانده، در این بخش آمده است.
در شماره پنجم دوره جدید مهرنو گزارشی از خیابان مختاری در جنوب تهران همراه با گفتوگوی سیدمصطفی هاشمی، امام جماعت قدیمی این محله با عنوان «خانه پیشنماز محل، خانه خود مردم است» که گفتوگویی خواندنی است و بعد از آن گزارش مکتوب و تصویری از خانه سالمندان کهریزک چاپ شده است.
یادداشتهایی از دکتر ابراهیم رزاقی درباره بیکاری انجمنهای علمی، حیدر رحیمپور ازغدی درباره درماندگی شورای عالی فرهنگی، محمدعلی علومی درباره زندگی روستایی در منطقه بم، علیرضا پناهیان در نقد صداوسیما و دکتر عبدالحسین طریقی درباره مبانی علمی ظهور امام عصر(عج) منتشر شدهاند.
گفتار اخلاقی از میرزا عبدالکریم حقشناس زینتبخش شمارهای از ماهنامه مهرنو است که در سرمقاله آن میخوانیم: «عدهای خیال میکنند اگر کسانی، غیر از موضوعهای قالبی اعتیاد، ایدز، دختر فراری، زن خیابانی، ترافیک و لوازم آرایشی غیربهداشتی، به موضوع دیگری بپردازند، آدمهای خطرناکیاند و ممکن است در فاصله کوتاهی به لخت بودن پادشاهان تقلبی مسلط بر رسانهها پی ببرند. پس با همه توان به این آدمها حمله میکنند. اول نامی از آنها نمیآورند، بعد بین مدیران فرهنگی راه میروند و از ضرورتهای پرداختن به طبقه متوسط جعلی - که خودشان و دوستانشان آن را تشکیل میدهند - سخن میگویند... اما در اطراف ما آدمهای زیادی زندگی میکنند که اقسام مختلفی دارند. مردمی که زار و زندگی و رفت و آمد و کسب و کارشان را از همه ما بهتر بلدند. روش رفتار در خانوادههایشان را میشناسند و در حوزههای اجتماعی و فرهنگی - حتی رفتارهای سیاسی - از بسیاری از ما و گاهی از همه ما سالها جلوترند. چشم بستن بر فوران حرفهای مردم معمولی و به ظاهر ساده اطراف و رسیدگی به آنچه در بقیه رسانهها سکه غالب و رایج است، کار سادهتری است. اما همیشه نتیجههای بزرگ از میان کارهای سخت و دشوار بیرون میآیند».
بخوانید

چهارمین شماره از ماهنامه «مهرنو» منتشر شد. در این شماره گفتاری منتشر نشده از سیدمرتضی آوینی درباره فرهنگ، تبلیغات و مفهوم حقیقی هنر با عنوان «تلویزیون دست انقلاب نیفتاده است» به چاپ رسیده و گفتوگویی با عنوان «برای همه پیکان سوارها» با رضا یزدانی درباره پیکان، موسیقی اجتماعی و گزارشی از کار و زندگی یک ساندویچ فروش بهظاهر معمولی، از خواندنیهای این شماره است.
این شماره به گفتوگو با کارگردان اخراجیهای۳ درباره زشت و زیبای اکران این فیلم پرداخته و از قول مسعود دهنمکی نوشته است: «هر شمال شهری، چهار شهرستانی میارزد»!
یادداشتهایی از جمله «مفتخورها به بهشت نمیروند» دکتر ابراهیم رزاقی، «این سینما اجتماعی نیست» سعید مستغاثی، «آقای هاشمی و مار تقلبی» محمدعلی علومی، «وصلت همسایهها» محمدسرور رجایی و مطالبی از نعمتالله سعیدی، محمدکاظم کاظمی، علیمحمد مودب، سیدسلیم غفوری، میرزا عبدالکریم حقشناس، حجتالاسلام احمد رهدار، حسین معززی نیا، زهیر توکلی، سعید قاسمی و نادر طالبزاده، غلامعلی حدادعادل، کیومرث پوراحمد هم در این شماره جدید «مهرنو» آمده است.
بخش جامعه این شماره از ماهنامه «مهرنو» به موضوع آدمها و پیکانها پرداخته و مطالبی با عنوانهای «ما پیکان نداشتیم»، «تحفه شاه دمدمی مزاج قاجار!» ، «برای پیکان؛ موزه متحرک مردمشناسی» و... از خواندنی این بخش است. در ادامه گفتوگویی با عنوان «برای همه پیکان سوارها» با رضا یزدانی درباره پیکان موسیقی اجتماعی آمده است.
در بخش فرهنگ و رسانه این شماره از ماهنامه «مهرنو» نیز پروندهای برای سلمان هراتی با عنوان «شاعر متولد بهار» گردآوری شده که در مطلع آن منتخبی از شعرهای اجتماعی این شاعر آمده است. گفتارهایی از عقیل هراتی و نقره توکلی، پدر و مادر سلمان هراتی، بیوک ملکی، عبدالرضا رضایینیا، جواد توانا (مستند ساز)، حسین مهدوی (م.موید)، منصور جنتعلیپور (دوست سلمان) و... درباره سلمان هراتی از مطالب خواندنی این پرونده است. گفتوگویی خواندنی با مصطفی رحماندوست درباره شعر و شخصیت سلمان هراتی با این عنوان که «ترجیح داد معلم روستایی باشد، نه استاد شهری» از بخشهای دیگر این پرونده است.
گفتوگو با ساندویچ فروش خیابان هفده شهریور تهران از خواندنیهای بخش سبک زندگی مجله مهرنو است که بعد از گفتارهای اخلاقی میرزا عبدالکریم حقشناس چاپ شده است. سیدرضا فکری ساندویچ فروش، سر نماز ظهر که وقت ناهار و وفور مشتری هم هست، در را میبندد و میرود سراغ نمازش، سوژه سبک زندگی «مهرنو» میگوید: «کاسب یعنی مرشد چلویی که بالای سرش بنویسد وجه دستی هم داده میشود».
در مطلع پروندهای که «مهرنو» برای سیدمرتضی آوینی چاپ کرده، آمده است: «همین که 18 سال بعد از آخرین روز زندگی سیدمرتضی آوینی، هنوز غالب حرفهایش بر اوضاع و احوال امروز تطبیق میکند، یعنی برخورد مناسبتی و یادبودی با او، از اساس اشتباه است. وقتی مینویسد آخرین مقاتله ما نه با آمریکا، که با اسلام آمریکایی است و این دومی از خود آمریکا دیرپاتر است، اینکه نقطه هلاک فرهنگ و هنر اسلامی را در افتادن به بازیهای روشنفکری میداند یا میگوید تلویزیون هم هنوز دست بچههای انقلاب نیفتاده است، یعنی سیدمرتضی آوینی هنوز و هر روز جای پرداختن دارد و چه جالب که برای نسل امروز، کتابهای نایابی دارد و سخنان منتشر نشدهای که عدهای فکر میکنند بعد از نزدیک به دو دهه هنوز وقت انتشار آنها نرسیده است!
این سخن گزافه را کنار بگذارید که صلاح نیست این حرفها منتشر شوند و... آدم متفکر، چیزی برای پنهان کردن ندارد و هرچه نوشته و گفته و ساخته، برای دانستن و خواندن و دیدن جماعت است. مخاطب آوینی دیگر به این عادت کرده که هر چند وقت، وقفههای چند ساله بین انتشار کتابهای او بیفتد. این کار فقط دسترسیها را سختتر میکند، غیرممکن نمیکند.»
«مهرنو» با ۱۱۶ صفحه و قیمت هزارتومان روی دکه روزنامهفروشیهاست.

-۰
سال ها مجاهدت و رشادت شهیدان و مجاهدان راه خدا با رهنمودهای امام خمینی (ره) و رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مدظله العالی) موجب برکات بسیاری برای جمهوری اسلامی ایران در تمامی عرصه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بوده است.
به برکت انقلاب اسلامی ایران، زن جایگاه انسانی و واقعی خود را پیدا کرد و امروزه زنان در تمامی عرصه های اجتماعی حضور فعال و تعیین کننده ای دارند. الگوی غربی شدن و زن بی حجاب، جای خود را به الگوی اسلامی و مطلق عفاف حضرت فاطمه (س) داده است. وصیتنامه شهیدان، گواه بر حقی بر جایگاه عظیم حجاب در ایران اسلامی است و بسیاری از آن مردان خدایی در وصایای خود در کنار لزوم حفظ ولایت فقیه و پایداری در راه حق، زنان و خویشاوندان خود را به رعایت حجاب سفارش کرده اند. در میان وصیت نامه شهیدان، وصیت نامه شهید محمد علی توانگر رنگ و بوی دیگری دارد.
"خواهرم! شما با حجاب و برادرم! شما با برداشتن سلاح، از امام و جمهوری اسلامی كه حاصل خون بهای شهیدان است، دفاع كنید. همچنان كه من با خونم نمی گذارم دشمن به همین آسانی به ایران اسلامی تجاوز نماید".
حامد حسن زاده - منبع برنا
ادامه مطلب

ماهنامه فرهنگی- تحلیلی راه، ارگان دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را با یادداشتی از سید بخوانید .
این فیلم را چند بار ببینید .
![]()
تو چه میدانی سقوط «پاوه» را «عاصمی» را «باکری» را «کاوه»را
فصل های پیش از اینم ابر داشت بر کویرم بارشی بی صبر داشت پیش از اینها آسمان گلپوش بود پیش از اینها یار در آغوش بود اینک اما عدهای آتش شدند بعد کوچ کوه ها آرش شدند از بلند از حلق آویزها قلبهای مانده در دهلیزها بذرهایی ناشناس و گول و گند از میان خاک و خون قد میکشند بعضی از آنها که خون نوشیدهاند ارث جنگ عشق را پوشیدهاند عدهای حسن القضاء را دیده اند عدهای را بنزها بلعیده اند بزدلانی کز هراس ابتر شدند از بسیجیها بسیجی تر شدند ای بی جان ها! دلم را بشنوید اندکی از حاصلم را بشنوید توچه میدانی تگرگ و برگ را غرق خون خویش، رقص مرگ را تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست بین ابروها رد قناسه چیست تو چه میدانی سقوط «پاوه» را «عاصمی» را «باکری» را «کاوه»را هیچ می دانی «مریوان» چیست؟ هان! هیچ میدانی که «چمران»کیست؟ هان! هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟ هیچ میدانی «دو عیجی» در کجاست این صدای بوستانی پرپر است این زبان سرخ نسلی بی سر است تو چه می دانی، چه می دانی، چه... چون از این دریا نبردی شبنمی با همانهایم که در دین غش زدند ریشه اسلام را آتش زدند با همانهاکز هوس آویختند زهر در جام خمینی ریختند پای خندقها احد را ساختند خون فروشی کرده خود را ساختند زندههای کمتر از مردارها با شما هستم، غنیمت خوارها بذر هفتاد و دو آفت در شما بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست باز هم شیطان اولی الامر شماست با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی باز آیا استخوانی در گلوست؟ باز آیا خار در چشمان اوست؟ ای شکوه رفته امشب بازگرد! این سکوت مرده را درهم نورد از نسیم شادی یاران بگو از «شکست حصر آبادان» بگو! از شکستن از گسستن از یقین از شکوه فتح در «فتح المبین» از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو! از شکوه رفته! از «مهران» بگو! از همانهایی که سر بر در زدند روی فرش خون خود پرپر زدند شب شکاران سحر اندوخته از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو! از «بقایی» از «بروجردی» بگو! پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند ای جماعت! جنگ یک آیینه است هفته تاریخ را آدینه است لحظه ای از این همیشه بگذرید اندرین آیینه خود را بنگرید عشق بود و داغ بود و سوز بود آه! گویی این همه دیروز بود اینک اما در نگاهی راز نیست درگلویی عقده آواز نیست تیردان پرتیر و تیرانداز نیست نسل های جاودان فانی شدند شعرها هم آنچه می دانی شدند روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند ابتدا احساس هامان ترد بود ابتدا اندوهامان خرد بود رفته رفته خنده ها زاری شدند زخم هامان کم کمک کاری شدند خواب دیدم دیو بیعار کبود در مسیل آرزوها خفته بود خواب دیدم برفها باقی شدند لحظههای مرده ام ساقی شدند ای شهیدان! دردها برگشته اند روزهامان را به شب آغشتهاند فصل هامان گونهای دیگر شدند چشمهامان مست و جادوگر شدند روحهامان سخت و تن آلودهاند آسمانهامان لجن آلودهاند هفته ها در هفته ها گم میشوند وهمها فردای مردم میشوند فانیان وادی بی سنگری! تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟ میوة فرهنگ جبهه عشرت است؟ حاصل آغازها پایان شده است؟
میوة فرهنگ جبهه نان شده است؟ شعله ها! سردیم ما، سردیم ما رخصتی، شاید که برگردیم ما
«یسطرون»هم رفت و ما نون ماندهایم بعد لیلا باز مجنون ماندهایم پشت آغازی که اقیانوس شد
در سکوت خویش جیحون ماندهایم فاتحان رفتند و پای برجها در تکاپوی شبیخون ماندهایم بعد اتمام بیابانها هنوز ما بیابانگرد و مجنون ماندهایم بحر مرداب است بی امواج،آی ! عشق یک شوخی است بی حلاج، آی! یک نفر از خویش دلگیر است باز یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک... بی فایده است درد دارم، نی لبک... بی فایده است عاقبت آب از سر نوحم گذشت لشگر چنگیز از روحم گذشت جان من پوسید در شبغارهها آه آی خمپارهها، خمپارهها
+
جنگ سايبر، جنگ اينترنتي و انقلاب در امور نظامي
: فیلم حکومتی کلیپ سخنان جلیلی
ایمیلت را خواندم و عکس های علی اکبر جان تپل مپلت را هم دیدم
خدا حفظش کند ایشالا . آرزو میکنم که یه روز شیرنی عروسی علی اکبر جانت را بخوریم .
چشم و ابرویش که به خودت رفته . پدر صلواتی کچل چه لپ هایی داره .


ساعت یک صبح است به وقت بیست و دوم بهمن هشتاد و نه .
آنقدر گیجم که نمیدانم دفاع کنم یا بگویم آقای کارگردان حاج کاظمم رو پس بده
رضا کیانیان آن مامور همیشه کلت به کمر سه تیغ کرده ات را امشب هم دیدم . هنوز هم نمیدانست اگر گروهان برود و خط دسته برگردد یعنی چه .
و البته اصغر همیشه کاتالیزور و محبوب که میرود وسط پله ها و نه البته دقیقا بالا .
قیاس احمقانه و مع الفارق است لابد.
سردار سرلشکر حاتمی کیا ، فیلمت را در اریکه ایرانیان دیدم . و اجازه بده که بگویم سر چهار راه میخسازی که بعدا شد ارغوان غربی دقیقا همان مخاطب هدفت آمده بودند فیلم ببینند . همان بوت پوشانی که شب ۲۲ بهمن دقیقا در زمان آتشبازی جشن پیروزی روسری شان را انداختند روی شانه هاشان . راستی رضا کیانیان آن بالا ، کجا بود ؟ آهان کارخانه صابون سازی ، کلت کشید و دو گرم زبون لامصب را نجنباند ؟ نشان به آن نشان که لحظه تیتراژ پایانی در سالن بلند فریاد زد "میر حسین " . چه کسی مهم نیست ؟ هست ؟ لابد یکی از اعضای موسسه ؟ نمیدانم
گفتم سردار سرلشکر چون یک روز یادم هست کنار آقا نشستی و درجه هایت را خواستی ؟ باز هم میروی ؟
نگو که فیلمت سیاسی نبود .
اجازه بده در باره ی فهمیده هایم همین اول بگویم که مطمئنم با همین ها فردا جواب منتقدانت را میدهی :
که من فهمیدم یکی شان ظفر میشست و یکی شان سعادت آباد و نه خیابان ایران.
که من فهمیدم محیط ایزوله ی جذابی که از آدم های بیرون بیخبرند و نمیفهمنشون و لابد آدمهای بیرون که آنها را نمیفهمید .
و البته که من فهمیدم قلیل بودند در مقابل سیل نگاه های مردم عادی کثیر نگران از پشت شیشه .
و ثمره ی تلاش های قبلیشان زیاد حاصلخیز نبود . تنها شاید به قاعده ی یک زوج زن و بچه به دست .
و خود را بر حق میدانستند و نمای دوربین لرزان بالای بام و کف زدن های بالای سر و زنجیره انسانی که نگو سهوی بوده .
و دعوای سر پس گرفتن مقام بانوی شهر ما .
و داشتم میگفتم که من فهمیدم کنایه هایت را و فهمیدم برای که فیلم ساختی و آیا تو فکر میکنی آن و آنهایی که کنارم بودند هم فهمیدند ؟ صد البته و تو فیلم ساختی که حرفت را بزنی ولو به نمادی مانند کلت و نگاه از بالا . و تصور آنکه بانو همسر شهید است و راستی آن اعدامی اول فیلم قضیه اش چه بود ؟
و اینکه آب زلال روی کثافت نمود بیشتری دارد . یادم رفت بپرسم اصلا برای کی فیلم میسازی ؟ آهان جوابش را آن بالا داده بودم .
کاش بودی و میشنویدی آن راهرو های شیب دار اریکه را . و کاش بودی و میدیدی جماعت بهت زده ی وامانده روی صندلی ها را .
هر کس دیگری "گزارش یک جشن" را می ساخت ، می ساخت . من از تو میپرسم سردار سرلشکر فیلمساز ، حاج کاظم من کجاست ؟

-اي سران اسلام ، به داد اسلام برسيد .اي علماي نجف ، به داد اسلام برسيد . اي علماي قم ، به داد اسلام برسيد؛ رفت اسلام .اي ملل اسلام ، اي سران ملل اسلام ، اي روساي جمهور ملل اسلامي ، اي سلاطين ملل اسلامي ، اي شاه ايران ، به داد خودت برس . به داد همه ما برسيد. ما زيرچكمه امريكا برويم ، چون ملت ضعيفي هستيم ؟! چون دلار نداريم ؟! امريكا از انگليس بدتر، انگليس از امريكا بدتر، شوروي از هر دو بدتر. همه از هم بدتر؛ همه از هم پليدتر.اما امروز سر و كار ما با اين خبيثهاست ! با امريكاست . رئيس جمهور امريكا بداند - بدانداين معنا را - كه منفورترين افراد دنياست پيش ملت ما. امروز منفورترين افراد بشر است پيش ملت ما. يك همچو ظلمي به دولت اسلامي كرده است ، امروز قرآن با او خصم است ؛ ملت ايران با او خصم است . دولت امريكا بداند اين مطلب را. ضايعش كردند درايران ؛ خراب كردند او را در ايران . 4 آبان 1343
-کاش یکی می نشست گوشه میدان تحریر
بلند بلند صحیفه نور می خواند برای دیگران .قوت قلب می گرفتند.
مسعود ، رضا (محمد رضا)، علیرضا ، حسن ، محمد ،امیر ، استاد ، و باقی رفقا . از شما می پرسم .
موضوع خیلی ساده است .
یک روز صبح فرانسوی ها از خواب بلند شدند و تصمیم گرفتند دیگر نرم افزارشان را پشتیبانی نکنند.
حالا هر بار که وارد مترو می شوی ، یادت باشد تراکنش کارت تو در پایگاه داده ای ذخیره می شود که شش مهندس نرم افزار و سخت افزار ایرانی آن را طراحی و پیاده سازی کرده اند .
یکی از آنها سید بود .


بکشید ما را
بیدار تر میشویم ،
زنده تر میشویم .
اگر بخواهم دقیقا توصیف کنم باید بگویم "انگشت کوچک" ش هم نمیشوند .
مایکرو سافت و اوراکل و ... را میگویم
شرکت آلمانی SAP با داشتن 47,578 در 50 کشوردنیا فقط در سال 2009 ، به ارزش 10.671 میلیارد یورو ، نرم افزار فروخته که سود فروش آن 1.787 میلیارد یورو بوده است .

والله و بالله ما در برابر این قضیه مسئولیم . به خدا قسم مسئولیت داریم . به خدا قسم ما غافل هستیم . و الله قضیهای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است ، این قضیه است . داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده ، این قضیه است . اگر میخواهیم به خودمان ارزش بدهیم ، اگر میخواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش بدهیم ، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش میگفت برای من عزاداری کنید ، میگفت چه شعاری بدهید ؟ آیا میگفت بخوانید : ” نوجوان اکبر من” یا میگفت بگویید : ” زینب مضطرم الوداع ، الوداع ” ؟! چیزهایی که من ( امام حسین ) در عمرم هرگز به اینجور شعارهای پست و کثیف ذلت آور تن ندادم و یک کلمه از این حرفها نگفتم؟! اگر حسین بن علی بود میگفت اگر میخواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد . شمر امروز موشه دایان است. شمر هزار و سیصد سال پیش مُرد، شمر امروز را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان بخورد. هی دروغ در مغز ما کردند که آقا این یک مسئله داخلی است. مربوط به عرب و اسرائیل است . … تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانیم ، خودمان را شیعه علی بن ابی طالب بخوانیم. …
آیا ما وظیفه نداریم که کمک مالی به آنها بکنیم؟ آیا اینها مسلمان نیستند، عزیزان ندارند؟ آیا اینها برای حق مشروع بشری قیام نمیکنند؟ « فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم (سوره نساء ، آیه ۹۵) الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم»( سوره توبه ، آیه ۲۰) به وسیله مال که میتوانیم کمک کنیم . والله این انفاق واجب است، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. اولین سوالی که بعد از مُردن از ما میکنند همین است که در زمینه همبستگی اسلامی چه کردید ؟ پیغمبر فرمود : « من سمع مسلما ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم » هر کس بشنود صدای مسلمانی را که فریاد میکند یاللمسلمین مسلمانان به فریاد من برسید ، و او را کمک نکند ، دیگر مسلمان نیست ، من او را مسلمان نمیدانم . چه مانعی دارد که ما برای اینها حساب باز کنیم ؟ چه مانعی دارد که مقدار کمی از درآمد خودمان را اختصاص به اینها بدهیم ؟ …
مردم بیدار آن مردمی هستند که فرصت شناس باشند، دردشناس باشند، حقایق شناس باشند. من وظیفه خودم را عمل کردم . وظیفه من فقط گفتن بود و خدا میداند جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگری نبود. این کمک مالی را وظیفه شما میدانم و وظیفه خودم و هر خطیب و واعظی میدانم که این را بگوید، بر هر خطیب و واعظی واجب میدانم که چنین حرفی را بزند. مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم و دیگران رسما فتوا دادهاند که کسی که در آنجا کشته میشود ، اگر نماز هم نخواند شهید در راه خداست. پس بیاییم به خودمان ارزش بدهیم ، به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم ، به کتابهای خودمان ارزش بدهیم ، به پولهای خودمان ارزش بدهیم ، خودمان را در میان ملل دنیا آبرومند بکنیم . علت اینکه دولتهای بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمیاندیشند ، این است که معتقدند مسلمان غیرت ندارد . آمریکا را فقط همین یکی جری کرده است . میگوید مسلمان جماعت غیرت ندارد ، همبستگی و همدردی ندارد. میگوید یهودی که برای پول میمیرد، جز پول چیزی نمیشناسد، خدایش پول است ، زندگیش پول است ، حیات و مماتش پول است ، به یک چنین مسئله حساسی که میرسد روزی یک میلیون دلار به همکیشانش کمک میکند ولی هفتصد میلیون مسلمان دنیا کوچکترین کمکی به همکیش خود نمیکنند.
با حکم رییس سازمان ملی جوانان، با تغییر صادق مهدی غفرانی، پرویز کرمی مدیرعامل خبرگزاری برنا شد.
به گزارش برنا، مهرداد بذرپاش رییس سازمان ملی جوانان و معاون رییس جمهور طی حکمی با تغییر صادق مهدی غفرانی، پرویز کرمی را به سمت مدیرعامل خبرگزاری برنا منصوب کرد.
کرمی با حفظ سمت معاونت برنامه ریزی و نظارت بر امور فرهنگی و آموزشی جوانان سازمان ملی جوانان به این سمت منصوب شده است.

مدرسه ساختم چهارصد متر مربع اونم کجا اردبیل . وای وای
یتیم خونه میسازم جلوی فدراسیون فوتبال . وای وای
۸۰۰ میلیون میگیریم . نوش جونم تخصصشو دارم . همه جای دنیا همینه . وای وای

شبکه سوم سیما در اقدامی تأمل برانگیز به جهت پیگیری عدم پرداخت مالیات دستمزد 800 میلیون تومانی علی دایی برنامه دعای کمیل دومین شب جمعه ماه مبارک رمضان و بخشی از برنامه های ویژه سحر خود را حذف و به جای آن 2 ساعت از پخش سیما را در اختیار علی دایی و قرارداد چند میلیارد تومانی او گذاشت.
این ماجرا از آنجا شروع شد که علی دایی طی یک هفته گذشته در رسانه ها اعلام کرد که در اعتراض به حکم کمیته استیناف فدراسیون فوتبال از مسئولین صدا و سیما تقاضای 35 دقیقه وقت دارد تا مستنداتش را برای مردم ارائه کند.
جزئیات ماجرا نیز از این قرار بود که دایی به پرداخت دستمزد کامل یکساله خود اعتراض داشت و معتقد است فدراسیون می بایست دستمزد سه ساله دایی را علی رغم عدم حضور وی در تیم ملی (بیش از دو میلیارد تومان) پرداخت نماید.
باقی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
#دفتر اول
سلام آقا ! یک لحظه گوش کنید . من گدا نیستم . من نویسنده کتاب رُمان هستم . آمده بودم کتابم را بدهم انتشارات برای چاپ کردن . کیف پولم را دزدیدند . پول کرایه ندارم . لطف می کنید 150 تومان کرایه ماشین به من کمک کنید . آدرس خانه تان را بدهید برایتان با پست پیشتاز برایتان برمی گردانم!
مردی در حال دویدن و عرق کردن ؛ سلام آقا ! میدان انقلاب کجاست؟ موتورم را نیروی انتظامی گرفته، گفته اند اگر تا یک ساعت دیگر کارت موتور را بیاوری می توانی موتورت را ببری وگرنه موتورت را تحویل پارکینگ می دهیم . اگر 200 تومان دارید به من بدهید، بعداً برایتان می فرستم. شماره تان را بگویید. در همین حال گوشی نوکیا مدل n 95 پانصد هزار تومانی را در می آورد و می گوید شماره تان را بگویید تا برایتان بفرستم !
زنی با عینک آفتابی و کلی کلاس ! ببخشید آقا ! سلام . من گدا نیستم . آمده ام دارو بخرم ، دوهزار تومان پول کم آورده ام ، اگر کمک کنید ، بعداً بهتان می دهم .
مردی ، دختری سه ساله در بقلش و پسری پنج ساله به دنبالش . ببخشید آقا ! من می خواهم بروم کرج ، کرایه ندارم ! اگر کمک کنید ، بعداً برایتان می فرستم .
پسری بیست ساله و گونی به دوش و با لهجه ای محلی ! ببخشید آقا ! من اهل بروجردم ! آمده ام خانه خواهرم اما خانه نبود . می خواهم برگردم بروجرد ، اگر کمک کنید پولتان را برایتان می فرستم .
یک ماه بعد کمی آن طرفتر : ببخشید آقا من اهل بروجردم ...
مردی که ساعتش را نگاه می کند ؛ ببخشید آقا ، مادر من توی بیمارستان ... بستری شده . همراهم پولی ندارم . اگر 1000 تومان کمک کنید ! بعداً پولتان را می دهم .
در جاده بین شهری تهران – مشهد ، مردی به همراه دو کودک و یک زن و ظرف 4 لیتری به دست ، برای ماشین های در حرکت دست تکان می دهد : سلام آقا . ما بنزین تمام کردیم . پولمان را هم دزدیده اند . اگر کمک کنید ، بعداً پولتان را برایتان می فرستم .
ببخشید آقا ! آقا !آقا!...
ببخشید آقا می تونم یک لحظه وقتتان را بگیرم ! من گدا نیستم . کارم خبرنگاریه .آمدم یه خبر تهیه کنم ، چون حق التحریر بودم ، گروهی که همراهم بودند من را گذاشتند و گفتند باید خودت بیایی خبرگزاری .
در نزدیکی ترمینال جنوب . مردی در حال قدم زدن می گوید: ببخشید آقا من از شهرستان آمده ام و پول برگشتن ندارم .
- بنده پول نمی دهم . برویم ترمینال تا برایتان بلیط بخرم .
- نه نمی شود . خانمم همراهم است .
- برای خانمتان هم بلیط می خرم .
- حال خانمم خوب نبود ، الان در جایی منتظر من است .
- به همراه آژانس می رویم تا خانمتان را هم بیاوریم .
- نمی شود آقا اگر می خواهید کمک کنید ، باید پول بدهید . من فقط پول می گیرم نه بلیط .
#دفتر دوم
بازار تره بار ؛ کنار آشغال های بازار ، میوه ها ، سبزی های و سیب زمینی و پیازهایی که در سطل بزرگ آشغال هستند ، کمی آن طرف تر ، مادری به همراه کودکی ، چادرش را محکم گرفته است و میان زباله های دور ریخته شده را می گردد تا شاید بتواند در میان زباله های به دور ریخته شده چیزی پیدا کند و به خانه ببرد تا بتواند شکم کودکانش را سیر کند . گویا از کسی کمک نمی خواهد و از به کسی هم نگفته است : "من گدا نیستم ".
#دفتر سوم
صدای بوق ماشین ها همه را کلافه می کند . جمعیتی با لباس های شیک و زیبا ، خوشحال از شبی به یادماندنی ، از تالار بیرون می آیند و می روند . مستخدم تالار سطل بزرگی از زباله ها را می آورد و کمی دورتر از تالار ، سر یک خیابان خالی می کند . آن طرف تر مردی انتظارش به پایان می رسد و به سمت آشغال ها می رود. در میان سطل بزرگی از گوشت ، مرغ ، برنجی و سالادهایی که خالی شده است را می گردد و مقداری از آن ها را بر می دارد . از کنارش عبور می کنم . نگاهش به من می افتد و گویا با دیدن من خجالت می کشد و می گوید : چه کار کنم آقا ! ندارم ! ندارم ! ندارم
حامد حسن زاده
علی کریمی بخواند
مویشان را هر مدلی که خواستند زدند، زیر ابرو برداشتند، هر طور خواستند بزک کردند و هیچ نگفتیم.
گفتند ورزشکارند دلشان خوش است تذکر منشور اخلاقی می دهیم، درست می شود. هر فصل میلیاردها تومانی که باید خرج توسعه ورزش همگانی شود را کردند توی حلقشان هیچ نگفتیم.
گفتند سرمایه گذاری بلند مدت است، گفتند حاصلش می شود تیم ملی قوی! می شود افتخار!
رشد که کردند رفتند امارات و پول نفت عرب ها که مزه کرد زیر زبانشان هر چه دعوتشان کردند تیم ملی، تافچه بالا گذاشتند هیچ نگفتیم. گفتند لژیونرند، دیگر رفته اند رشد کنند بعداً بیایند فوتبالمان را در ارتقا دهند.
به جای اینکه به اندازه دستمزدشان در خدمت باشگاههایشان باشند، روزی 2 ساعت تمرین کردند و باقی اش را با پول بیت المال رفتند رستوران داری و فروشگاه ورزشی و کذا و کذا هیچ نگفتیم.
گفتند حقشان است. فوتبالمان حرفه ای است. دستمزد هم حرفه ای است، هر کس اختیار مالش را دارد.
بارها و بارها به خاطر شب نشینی و بد مستی و کذاو کذا گرفتنشان و به لطف روابط آقایان باشگاه دار، ریش گرو گذاشتند و با هزار تا تعهد آوردنشان بیرون هیچ نگفتیم. گفتند شایعه بوده. صحت نداشته. اینها الگو هستند قطعا این اعمال از اینها سر نزده؛
جلوی جلوی چشم صد هزار تماشاچی چشمتان را بستند و دهان مبارک را باز کرده آن چه لایق خانواده شان بود نثار هم کردند. هیج نگفتیم.
گفتند محروم می کنیم. اشد مجازات. اما هفته بعد به لطف کمیته استیناف توی زمین بودند.
آنقدر هیچ نگفتیم و هیچ نگفتیم که حالا کار به آنجا رسیده که توهم آقایان را برداشت که هر کاری بکنند هم هیچ نمی گوییم.
شهدا شرمنده ایم که هیج نگفتیم که امروز این مثلا الگوها بیایید در ملا عام و به شرع مقدسی توهین کند.
افتخار ملی برود به جهنم، بازی در بایرن مونیخ و تیم های دسته اول دنیا برود به جهنم. گل زدن به تیم های مطرح دنیا برود به جهنم. علی کریمی ، مارادونا هم باشد که نیست وقتی آنقدر لات چاروادار شده که علنا روزه میخورد ، برود به جهنم
شهدا شرمنده ایم .



