تبليغاتX
سلام بزرگوار

سلام بزرگوار

از اون لحاظ

سازوبرگ!

 

 

سرزمین!

 

پایمال!

 

لیموزین!

 

تارومار!

  

جت لی!

فنرباغچه!

 

اتوماتیک!

 

کاروبار!

 

والپیپر!

 

شاخ و شونه!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 15:14  توسط سید  | 

سلام بر حسین (ع)

باز این چه شورش است مگر محشر آمده

خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

 آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی

این آفتاب از افقی دیگر آمده

چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست

این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده

یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش

این کشتی نجات که بی لنگر آمده

 شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست

یا این غزل بهانه ی چشم تر آمده ؟

 بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش

خنجر فروگذاشته با حنجر آمده

 آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ

اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده

 ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است

سر برکنید ساقی آب آور آمده

این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟

عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده

 این ساقی رشید که در بزم می کشان

بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده

 آتش به خیمه های دل عاشقان زده

این آتشی که رفته و خاکستر آمده

 آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها

نخل امید رفته ولی بی سر آمده

جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست

این نیزه ای که از همه بالاتر آمده

 آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود

امشب به خون نشسته به تشت زر آمده

 ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو

در یوزه ای به نیت انگشتر آمده

 بوی بهشت دارد و همواره زنده است

این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده

 بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم

هفتاد و دومین گل از خون بر آمده

 لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من !

حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده ...

 

سعید بیایانکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:22  توسط سید  | 

خندید و رفت ...

شهید محمد رضا طرازی

شهید محمد رضا طرازی

شهید سبزینه حیات طیبه اخروی و تربت او دار الشفای آزدگان است شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انساند و ...

 

تصاویر دیگر : + + + +  + +

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:26  توسط سید  | 

برای قاسم ...

همین بیست سال پیش بود که پیرمرد دانا جام زهر را نوشید . پروانه ها یک چشمشان اشک بود و یک چشمشان خون . داغ همت ها و باکری ها و چمران ها و کلهر ها و دانش موحد ها و ... یک طرف . داغ ماندن و تنها ماندن هم یک طرف . پروانه ها خسته و سرافراز آمده بودند خانه . بال های بعضی هاشان نیم سوخته ، و دل های همه شان داغ دار از غم آنها که رفتند و وا فریادا که " مرا تنها رها کردند و رفتنند" . سینه های بعضی هاشان دو داغ داشت یکی داغ فراغ و یکی داغ خردل . داغ خردل جگر سوز تر بود برای آنهایی که همین سال پیش و همین سالهای پیش و همین دور و بر خودمان ندای " کربلا مرا دریاب " را لبیک گفتند و به ما بیچارگان خندیدند و رفتند . و آنهای دگر هم که داغ فراغ امانشان را بریده بود کفتر جلد خاک های مقدس شدند . همان خاک هایی که روزی آنجا بال هایشان را سپر توپ های فرانسوی کرده بوند .  از آنهمه شکوه بال های لشکر ها پروانه پلاک هایی سینه خاک را آرمیده است که آن جگر سوز ها به دنبال نشانه ای از رفقا دل خاک ، خاک که نه ، دل تربت میشکافند .

خدا میداند در کدام کارخانه روسی ! در کدام کارگاه انگلیسی ! در کدام شرکت آمریکایی ساخته شده بود . خدا میداند چرا بعثی ها آن را خریده بودند . خدا میداند چرا آنرا در دل خاک ما کاشته بودند ! خدا میداند چرا بیست سال صبر کرده بود که حالا برود زیر پای پدر دوست من . و این را هم خدا میداند و هم من میدانم و هم تو میدانی و هم آوینی میدانست که : " شهادت شیدایی میخواهد . شیدایی را به هر کس نمیبخشند . شهدا کلید داران کعبه شیدایی اند  "

 محمد رضا طرازی   شیدایی ات مبارک


فردا سه شنبه هفده آذر ساعت 8 خیابان پیروزی خیابان اول نیروی هوایی  حسینه خوانساریها میرویم که ببینیم شانه هایمان آیا تاب سترگی همت شهید محمد رضا طرازی را دارد یا...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:13  توسط سید  | 

زن بگیر دکترا ببر

اين كه مسوولان گفته اند بيست درصد سهميه كنكور تحصیلات تکمیلی به متاهلين اختصاص داده مي شود، ما را به چند نتيجه گيري متفاوت مي رساند:

۱. مسوولان، يك جورهايي به متاهلين مانند جانبازها و اسرا نگاه كرده اند. لابد از نظر آنها ازدواج به معني از دست دادن بعضي اعضاي كارآمد بدن مثل مغز و اعصاب و روان یا مشابه اسارت در زندان تاهل است و بنابراین بايد سهميه اي براي آن در نظر گرفت. در واقع چون ازدواج، به معني مسووليت ها و گرفتاري هاي متعدد است، مسوولان نخواسته اند مصيبت درس خواندن را هم به مجموعه مشكلات متاهلين اضافه كنند و در اين مورد يك آوانس اساسي به آنها داده اند، چرا که كمبود فرصت و فراغت فکری متاهلين براي مطالعه و استفاده از آي كيو و استعدادهاي فردي، از نظر مسوولان، يك جور ناتوانی ذهني حساب شده است. خدايي اش اگر مسوولان مربوطه به ظرافت اين نكته سنجی آفرين بگويند، ما راضي مي شويم كل صد درصد سهميه را بدهند به متاهلين عزيز، برود پي كارش!

۲- اگر ۲ تا بگیریم لابد ۴۰ درصد سهمیه داریم و اگر ۴ تا ۸۰ درصد . حیف که اسلام دست و پای ما رو بسته وگرنه ۵ تا میشد قبولی صد در صد تضمینی


۳. مسوولان با اين كار خواسته اند تجرد را تشويق كنند، چون همان طور كه ملاحظه مي فرماييد، هشتاد درصد سهميه كنكور تحصیلات تکمیلی به دانشجويان مجرد، و تنها بيست درصد از آن به دانشجويان متاهل اختصاص داده شده است!

۴. مسوولان مي خواهند سر متاهل ها به كتاب و درس و مشق گرم شود تا آنها زياد فكر و خيال نكنند و نفهمند چه بلايي به سرشان آمده. مجردها دل مشغولي ها و تفريحاتي به مراتب بيشتر و بهتر از درس خواندن دارند.

شعر مرتبط:


بارها پرسیده ای از من چرا
بین این زنها گرفتم من تو را
آن گرفتن گر مرا بدبخت کرد
درعوض اینک گرفتم دکترا!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 20:13  توسط سید  | 

در وصف حال

میسوزم از اشتیاقت       در آتشم از فراغت

 

سلطان سریر صبح خیزان /سر خیل سپاه اشک ریزان/متواری راه دلنوازی/زنجیری کوی عشقبازی/قانون مغنینان بغداد/بیاع معاملان فریاد/طبال نفیر آهنین کوس/رهیان کلیسیای افسوس/جادوی نهفته دیو پیدا/هاروت مشوشان شیدا/کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت/دل خوش کن صدهزار بی رخت/اقطاع ده سپاه موران/اورنگ نشین پشت گوران/دراجه قلعه‌های وسواس/دارنده پاس دیر بی‌پاس/مجنون غریب دل شکسته/دریای ز جوش نانشسته/یاری دو سه داشت دل رمیده/چون او همه واقعه رسیده/با آن دو سه یار هر سحرگاه/رفتی به طواف کوی آن ماه/بیرون ز حساب نام لیلی/با هیچ سخن نداشت میلی/هرکس که جز این سخن گشادی/نشنودی و پاسخش ندادی/آن کوه که نجد بود نامش/لیلی به قبیله هم مقامش/از آتش عشق و دود اندوه/ساکن نشدی مگر بر آن کوه/بر کوه شدی و میزدی دست/افتان خیزان چو مردم مست/آواز نشید برکشیدی/بی‌خود شده سو به سو دویدی/وانگه مژه را پر آب کردی/با باد صبا خطاب کردی/کی باد صبا به صبح برخیز/در دامن زلف لیلی آویز/گو آنکه به باد داده تست/بر خاک ره اوفتاده تست/از باد صبا دم تو جوید/با خاک زمین غم تو گوید/بادی بفرستش از دیارت/خاکیش بده به یادگارت/هر کو نه چو باد بر تو لرزد/نه باد که خاک هم نیرزد/وانکس که نه جان به تو سپارد/آن به که ز غصه جان برآرد/گر آتش عشق تو نبودی/سیلاب غمت مرا ربودی/ور آب دو دیده نیستی یار/دل سوختی آتش غمت زار/خورشید که او جهان فروزست/از آه پرآتشم بسوزست/ای شمع نهان خانه جان/پروانه خویش را مرنجان/جادو چشم تو بست خوابم/تا گشت چنین جگر کبابم/ای درد و غم تو راحت دل/هم مرهم و هم جراحت دل/قند است لب تو گر توانی/از وی قدری به من رسانی/کاشفته گی مرا درین بند/معجون مفرح آمد آن قند/هم چشم بدی رسید ناگاه/کز چشم تو اوفتادم ای ماه/بس میوه آبدار چالاک/کز چشم بد اوفتاد بر خاک/انگشت کش زمانه‌اش کشت/زخمیست کشنده زخم انگشت/از چشم رسیدگی که هستم/شد چون تو رسیده‌ای ز دستم/نیلی که کشند گرد رخسار/هست از پی زخم چشم اغیار/خورشید که نیلگون حروفست/هم چشم رسیده کسوفست/هر گنج که برقعی نپوشد/در بردن آن جهان بکوشد/روزی که هوای پرنیان پوش/خلخال فلک نهاد بر گوش/سیماب ستارها در آن صرف/شد ز آتش آفتاب شنگرف/مجنون رمیده دل چو سیماب/با آن دو سه یار ناز برتاب/آمد به دیار یار پویان/لبیک زنان و بیت گویان/می‌شد سوی یار دل رمیده/پیراهن صابری دریده/می‌گشت به گرد خرمن دل/می‌دوخت دریده دامن دل/می‌رفت نوان چو مردم مست/می‌زد به سر و به روی بر دست/چون کار دلش ز دست بگذشت/بر خرگه یار مست بگذشت/بر رسم عرب نشسته آنماه/بر بسته ز در شکنج خرگاه/آن دید درین و حسرتی خورد/وین دید در آن و نوحه‌ای کرد/لیلی چو ستاره در عماری/مجنون چو فلک به پرده‌داری/لیلی کله بند باز کرده/مجنون گله‌ها دراز کرده/لیلی ز خروش چنگ در بر/مجنون چو رباب دست بر سر/لیلی نه که صبح گیتی افروز/مجنون نه که شمع خویشتن سوز/لیلی بگذار باغ در باغ/مجنون غلطم که داغ بر داغ/لیلی چو قمر به روشنی چست/مجنون چو قصب برابرش سست/لیلی به درخت گل نشاندن/مجنون به نثار در فشاندن/لیلی چه سخن؟ پری فشی بود/مجنون چه حکایت؟ آتشی بود/لیلی سمن خزان ندیده/مجنون چمن خزان رسیده/لیلی دم صبح پیش می‌برد/مجنون چو چراغ پیش می‌مرد/لیلی به کرشمه زلف بر دوش/مجنون به وفاش حلقه در گوش/لیلی به صبوح جان نوازی/مجنون به سماع خرقه بازی/لیلی ز درون پرند می‌دوخت/مجنون ز برون سپند می‌سوخت/لیلی چو گل شکفته می‌رست/مجنون به گلاب دیده می‌شست/لیلی سر زلف شانه می‌کرد/مجنون در اشک دانه می‌کرد/لیلی می مشگبوی در دست/مجنون نه ز می ز بوی می مست/قانع شده این از آن به بوئی/وآن راضی از این به جستجوئی/از بیم تجسس رقیبان/سازنده ز دور چون غریبان/تا چرخ بدین بهانه برخاست/کان یک نظر از میانه برخاست/

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:29  توسط سید  | 

باز باران با ترانه

با بهانه ، بی بهانه

میزند بر چتر تازه

که :

وا فریادا ، وا فریادا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:30  توسط سید  | 

عهد

عهد کردم که فقط  می  بخورم

از همین امشب و فردا شب و شبهای دگر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:51  توسط سید  | 

به ما بیچارگان زان سو نخندید.

اگر دیر آمدم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:57  توسط سید 

درد میکند

درد میکند ./ هر چه میکنم کلاهمان در نمی آید / نیمه شبهای فرار / درد میکند / کدئین بهترین درمان / و فردا زنگ گوشی / صدای دوست و پرینتر و فتوکپی شبانه / چرا پشت خنده های من را نمیفهمد /  درد میکند / کدئین بهترین درمان دندان / و اخلاق هایی مثل فضولی / و درد میکند / و هر چه میگویم نمیفهمد / و چرخ های شبانه / و پیچش کلاه / و فالوده بستنی سر سپهر /و لحظه هایی که سعی میکنم درد یادم برود/ و خنده های من هم درد میکند / کدئین بهترین درمان / و هنوز پشت خنده هایم درد میکند / و بنزین سهمیه بندی / کوچ های شبانه از شهرک غرب به محلاتی / و درد میکند / و دوست دیگر /  نید فور اسپید / درد میکند / اینبار سینه / و کدئین غلط میکند که درمان سینه درد باشد / و دسته عینک / و چرا هیچ کس نمیفهمد درد میکند آنجا که نباید درد کند / شکستن حریم ها در آسانسور / و بلیط رفت نرفته / و صداهای نا امید مرا نبرید / و درد میکند / و اخلاق های همیشگی که به جهنم که درد میکند / و لبخند های پلاستیکی در روح منکسر صلوات / و درد میکند / نه دندان / نه آنجا که نباید درد کند /  نه سینه / که درون سینه / درد میکند / کدئین لاعلاج گوش استماع درد ندارد / و فردا صاحب کلاه می آید که کلاه را در بیاورد / اعتقاد به روح / روح که درد نمیکند / ولی اینبار درد میکند / وباز هم خنده های اصل چین / که همه را گول میزند / درد میکند به خدا / آکسار ملعون و منفور / بروفن بی دست و پا / خدا هم انگار این روز ها از سمت شفا بخشی اش استفا داده / داروخانه معنوی شبانه روزی نیست / و کماکان درد میکند / آآآ  کن / ببینم کجایت درد میکند /باز زنگ میزند که چرا و چرا /  طلبکارانه فزت و رب الدلار میخواند و همه چیز را فاکتور میکند /عفونت به قلبت زده / یا دندان پزشک یا جراح قلب / و چرا دکتر نمیفهمد که درد میکند / عفونت از مغز بی صاحاب است که به قلب زده / درد میکند / اگر لنگ پمپاژش نبودم مثل دندون عقل میکشیدمش /

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:32  توسط سید  | 

عکاس قرن

وقتی میگم منو دست کم نگیرین همینه دیگه .

تو جشنواره عکس کلوزآپ هنری مینیسوتا عکس حاجیتون مقام اوورده الان تو بیلبوردای مینیسوتا عکس حسین پایکاری رو در و دیواره . اینم سایت جشنواره که فردا دیگه حرف و حدیث هم نباشه :  +

حسین فقط یادت باشه من معروفت کردما .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:29  توسط سید  | 

خواجه کو ؟؟

رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو

گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو

گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید

من دوستدار خواجه‌ام آخر نیم عدو

گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ست

او را به باغ‌ها جو یا بر کنار جو

مستان و عاشقان بر دلدار خود روند

هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو      (اول شستن دستا بعد خوردن غذاااا)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:32  توسط سید  | 

ما چند نفر

ما چند تا دانشجو و چند تا (خيلي کم ) مهندسيم که تصميم گرفتيم جمعه هفته پيش بريم صفا سيتي در باغي در هشتگرد :

هفت و ربع دم در دانشکده : همه آنهايي که حضورشان لازم بود بودند : #
يک ساعت بعد توي اتوبوس مشغول دعا و نيايش شديم : # #
ما آدم هاي استانداردي هم هراه خودمان داشتيم : #
وسط راه فهميديم هشتگرد دروغي بيش نبوده  و مقصد باغي در قزوين است
ولي ديگه براي برگشتن دير شده بود
رسيديم و مشغول راهنمايي بچه ها شديم : #
ما همگي زهد پيشه کرديم و صبحانه نون خالي خورديم و عوايد حاصل خرج ناهار کرديم :#
احسان دشتيانه در سلامت کامل جسماني آغاز گر بازي وسطي بود :#  #
و چه کسي گفته دو فرمانده در اقليمي نگنجند ؟ #
براي اولين بار در سطح استان نماز جمعه در يک صف برگزار نشد : #
بعد از نماز ورزشهاي جديدي اختراع کرديم: #
بعضي ها تنبل بودند و حاضر به شرکت در اين ورزش نبودند : # # # # # # #
عاقبت ذغال خوب و رفيق خوب : #
بچه ها عکس هاي اکسپرسيونيسمي گرفتند : #
و لحظه هاي عاشقانه در سایه سار ولایت: #
و مردي که همه چيز ميدانست : #
و لحظات زيباي وداع "باد": #

و اين يگانه عکس پوزوتیویستی من  :  #

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:50  توسط سید  | 

ما آدم های دسته ای

 آی بنده ی خدا .   انا بشرا مثلکم .      

آدمها دو دسته اند : دسته اول و دسته دوم .

دسته اول اونهایی که کامنت را بدون ایمیل میگذارند و دسته دوم اونهایی که با ایمیل میگذارن.

دسته اول اونهایی که میدونن ترمز دستی تراکتور کجاست و دسته دوم اونهایی که نمیدونن .

دسته اول اونهایی که شماره استاد جوانعلی آذر رو دارن و دسته دوم اونهایی که ندارن .

دسته اول اونهایی که ندبه میخوانند و دسته دوم آنهایی که نمیخوانند .

دسته اول اونهایی که آهنگ های لهستانی میدانند و دسته دوم آنها که نمیدانند .

دسته اول اونهایی که قصه دو زاهد  را شنیده اند و دسته دوم آنهایی که نشنیده اند.

دسته اول آنهایی که صاحب عکس زیر  را میشناسند و دسته دوم آنها که نمیشناسند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:52  توسط سید  | 

آی زلزله بیا منو بخور

 

آی زلزله !

ما را ز سر بریده میترسانی ؟


اشتباهات در رسم الخط قرآن عثمان طه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:50  توسط سید 

شعر های یک دیوانه در جهان مسطح

زکجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر ِ چه بود؟

فرض گیرم که بدانی، تو بگو بعد چه سود؟

دانامرد شبیم و نادان‌رهرو ِ روز

آغوش‌گشاده مستیم و مست‌افکار ِِ آغوش

به باد اشکم فلسفه می‌‌بافیم و به دست ِ لرزان پاک

به سینه‌خوابیده آب از چشمه و به پشت‌خوابیده خورشید در چشم-

رهروان ِ مخفی ِ راههای آشکاریم و دزدان ِ آشکار راههای خفیّه-

جداول متقاطع به نیت نگاهت پر می‌کنیم و حفره‌های تعدد به پیک‌های مدام

من از حفره‌های مسدس با تو سخن می‌گویم

از جهت‌هایی که در کتاب‌های سبز قطور شش بود و نبود.

کن فیکونهای لاعلاجیم و علاج ِ "بگو تا بشودهای سراب"

آب از چشمه نوشیدگانیم در هراس ِ چِرا

چرندگانیم به لطف ِ "ای ول به جمال ِ ماه ِ خوشرو"

ابرو کمان دار که نه از تیغ گذشتیم و نه از جیغ به اصلاح روزانه و اجماع شبانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:43  توسط سید  | 

عاشق نشو بمیر با عرض معذرت

با عرض معذرت اينجا كمي هوا با عرض معذرت اين گرم ِ بي هوا را كه آخ آخ با عرض معذرت گرم است.

با عرض معذرت ما گيشه بليط شديم و تو با عرض معذرت.

با عرض معذرت عنوان عشق را با عرض معذرت.

اينك هوا و دشت با عرض معذرت.

انگشت روي آنجاي كيبورد كامپيوتر كه نه با عرض معذرت رايانه را همه مان با عرض معذرت.

با عرض معذرت اتوبوس عمومي و كمي ملايمتر با عرض معذرت تاكسي و با عرض معذرت.

ذرت بو داده با عرض معذرت. صبحانه معذرت. فردا به وقت صبح گرينويچ با عرض معذرت.

عذر مرا به بزرگواري روح بلند خود با عرض معذرت.

من روح منكسر با عرض معذرت.

دريا، دمن، سواره، پياده، از آيين سالكان با عرض معذرت.

اينجا هوا آخ آخ برف است و سرد و كمي با عرض معذرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:26  توسط سید  | 

تذکره شیخ الهوش آلن تورینگ لندن زاده

آورده اند که در سال   ۱۹۱۲ مادرش وی را در بیمارستان میلاد لندن بزاد و بعد پسر بر همگان نشان داد  که ببینید چی بزادم . پس پدرش نام وی آلن نهاد و بر بازویش بازو بندی قرمز رنگ ببست و بوسه ای بر مادرش داد و وی را به خاطر زائیدن چنین پسر کاکل زری احترام بسیار نهاد سپس رخت جنگ بر تن بکرد و به سمت صندوق بیمارستان برفت و در تاریخ آورده اند در آن روز پدر آلن نیز زیر بار خرج بیمارستان بزائید . سالها گذشت و آلن به سن شش رسید که نبوغ در وی متجلی بگشت آن سان که آورده اند در شیرین کاری اوستاد بشد آن سان که سوت بلبلی قشنگ میزد و روی دو دست راه برفت و کلا ژان گولرش قوی بود و کمی هم ریاضیات و نجوم و نغض و بغض و علوم خفیه و جبر و هندسه تحلیلی و مدار منطقی و ژنتیک الگوریتم و اسمبلی بدانست . آورده اند که در اولین روز مدرسه از محله شان تا قریه ساوتهمتون ۹۷ کیلومتر دوچرخه رکاب بزد که روز اول در مدرسه حاضر باشد بس که اوضاع مالیشان خراب بود و مادرش مونجوق دوزی بکرد و رزق خانواده بداد . در تاریخ آمده است که بلا نسبت شما مثل بچه های کنکوری خودمان برای کنکور دانشگاه کمبریج درس بخواند اما چون بومی منطقه ای نبود سازمان سنجش وی را مردود بکرد و راه نداد . به هر حال وی رفت کینگس کالج، که فارسی اش میشود دانشگاه آزاد خودمان . دیری نپایید که در دانشگاه به جای کشف الاسرار نسا و پروژه نویسی و عضویت در نشریه های دانشجویی نشست و چهار تا مقاله علمی بداد که کلا در آن زمان جامعه علمی را بترکاند . بشنوید از این طرف که آدولف هیتلر کک تو تنبانش افتاد که محض خنده یه جنگ مختصر راه بندازد یه حالی بر دنیا بر دهد  . نزاع که آغاز شد آلن از سر غیرت ملی رفت پایگاه سر کوچه شان به عنوان داوطلب ثبت نام کرد و برفت در رسته رمز گشایی . و رمز آلمانها بگشاد و ماشینی بساخت که خودش رمز بگشاد و آلمانها مچل گشتند و بریتانیایی ها مدال بر وی نثار که آفرین که گشایشیدی رمز آلمانها .

در ۱۹۴۱ آلن مادر خود را بگفت . ای مادر ای که مرا زادی سپس با پول مونجوق دوزی به نیش کشیدی و بزرگ بکردی کار بدانجا رسیده که رسته رمز گشایی دختری دیده ام پنجه آفتاب به نام کلارک که الا و بلا باید بریم خواستگاری و اگه نه بیاری وایتکس خواهم خورد و خواهم مرد . و مادر بیچاره بکرد خواسته جوان خام و تابستان همان سال رفتند محضر سر کوچه و توافقی طلاق بگرفتند و این از عجایب تاریخ است . اما از عمده افتخارات آلن این بود که مقاله ای بر نوشت با عنوان : ماشین های محاسباتی و هوشمندی " که به سبب آن ، وی را پدر هوش مصنوعی بخواندند و هنوز که هنوزه مادر هوش مصنوعی گمنام است . برخی مورخین کلارک را مادر هوش مصنوعی میدانند . اما آلن در این کاغذ آورده است که اگر انسانی پشت کامپیوتری جلوس کند و با تله تایپ با فردی در پشت دیوار ارتباط برقرار کند و اگر فرد پشت دیوار یک کامپیوتر باشد و آن که جلوس کرده این را نفهمد پس آن کامپیوتر هوشمند است . و به وی جایزه های بسیار بدادند و روی سرشان حلوا حلوا بکردند و تو صدا و سیما هر روز نشانش دادند و اینها . اما از بد حادثه در سنه   ۱۹۵۲  یک فیلیم بلوتوثی از آلن پخش شد که خیلی بی تربیتی بود و اول کار باعث ممنوع التصویر شدنش بشد و کار که بالا گرفت و دیگر همه فیلمش را دیدند و جای ماستمالی نماند دادگاهیش بکردند و خودش عین بچه آدم احتراف بکرد که آری آن که در فیلم است منم و در آن روزگاران در  بریتانیا این کار ها (که خدا رو شکر ما تو مملکتمون هیچ نمونه ای ازش نداریم ) جرم سنگینی بود و دادگاه برایش شش ماه حبس برید که داد و بیداد بکرد که بیخودی حبس نبرید هر چه میخواهید ببرید ، ببرید ولی حبس نبرید و مورخین آورده اند که همانجا قاضی دلش رحم آمد و یک چیز دیگری برایش برید .( + ) و زان پس آلن کنج خلوت گزید و راه خانقاه پیشه کرد و زانوی غم در بغل کشید و دوست ناباب و ذغال خوب و کار به جایی رسید که فرش زیر پایش را فروخت و چون دید که زندگی دیگر فایده ندارد رفت داروخانه سر کوچه شان اون مقاله معروفش رو گذاشت رو میز داروخانه و بگفت : این مقاله خیلی خفن است و جایزه ها برده و پنجاه سال بعد دانجوهای کامپیوتر این مقاله بخوانند و اگر یه سیر سیانور مرا دهی این مقاله بر تو خواهم داد و چون داروخانه چی بی هنر و بی ادب این شنید بانگ برزد که سیانور نداریم ولی یه کوزه آب شکسته داریم  اگر بخواهی آن بر تو نثار کنم که مقاله بر درش گذاری و آبش را بخوری که خربزه و نون و آب نسبتی بس شگرف با هم دارند . پس آلن به تضرع و ناله کولی بازی در آورد و داروخانه چی از ترس آبرو یک مشت برنج محسن به وی بداد و چیزی بر در گوش آلن بگفت و وی را راهی خانه بکرد . آورده اند که فردایش پلیس خدمتگزار جسد آلن را در خانه بیافت و روایت دیگر از مرگ وی خوردن سیب سمی است که آن سندیت ندارد و راوی معتبر نبوده . سالها بعد که آن مقاله را خواندند و به عظمت هوش آلن پی بردند و خود را در مشارکت در خودکشی وی مقصر دانشتند در ولایت منچستر مجسمه و یادبودی از وی بساختند و بر عالمیان فخر فروختند .

نتایج :

 -هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

-آنچه جوان در آينه بيند پير به سببِ ديابت و ضعف بينايي همان را هم نميبيند

--تو مو مي بيني و من موارد منكراتي اش را

-شب ميره و رو سياهيش به باباي بچه ها ميمونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:2  توسط سید  | 

با جوایز ارزنده

6=1

161=2

12621=3

1236321=4

123464321=5

(    ?    )    =    6

جای علامت سوال چه عددی بنویسیم ؟

بدانید و آگاه باشید که جواب بسی آسان است .


در میان کامنت گذاران خصوصی و عمومی دو تن مهندس نرم افزار میشناسم و یک تن کارشناس ارشد علوم سیاسی . اما نمیدانم چرا همگان مساله را پیچیده میکنند ؟

جواب واقعا آسان تر از این حرف هاست :                 ۶=۶

آنها که گفتند ۶=۱  اشتباه واضح و مبرهن ریاضی و منطقی بالا را تکرار کردند .

آنها که گفتند ۱۲۳۴۵۶۵۴۳۲۱ باز هم همه چیز را بر یک اصل غلط نتیجه گیری کردند .

حقیقت اینست که واقعا اشتباهات دیگران به ما مربوط نیست . اصول تغییر ناپذیر است حتی اگر همه بگویند ۶=۱ من قاطعانه خواهم گفت این جواب غلط است چون ۶=۶ . خلاص

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:53  توسط سید  | 

تذکره دربند نوردی با شجره طیبه طاهریان

در بارگاه اینترنت بودیم که زنگ بزد حسن طاهریان (ح ط) که کوه بیایی ؟ پاسخ نثار کردم که آری با که و کجا ؟ باز گفت که با تنی چند از همخونان و رندان حلقه ی درگه توچال و بزرگ مرد تاریخ مصطفی حجتی (م ح) و از کلکچال صعود بکنیم و سعادت ها برود و تو نیز بیا . باری فی الفور اجابت کردم و تا ۲ بامدادان که وقت هجرت شد به عبادت و نماز شب گذشت و این آخری از سر ریا بود که بر گفتم با شما . دو و نیم بود که دو صد و ششی به گمانم نقره ای بر پای من جلوس کرد و راکب اخوی بزرگ حسن بود که اعظم الله درجه فی الشریف و هو المهندس  الالکترونیک . و این از عادات ایرانی جماعت باشد که دو مینویسد و دو و نیم میخواند . و م ح نیز در کنار ما بود و سعادت ها برفت و از خاطرات جنگ چالدران سخنها گفتیم تا بر دربند رسیدیم . خجلت و حیا اجازه نداد که حسن را خطاب دهم که کلک کجا  شیر پلا کجا . ناگاه که برجستیم از سواری جماعتی دیدیم نور بالا زنان . کفش کوه بر پا . آنگونه که کوه روند کونوردان . که همگی از شجره طیبه طاهران بودند و سر حلقه ایشان ابوی بزرگوار ( رفع الله درجه ) بودند و دیگران عمه زاده ها و دایی زاده ها و پدران ایشان بودند و تنی چند از همقطاران قدیم  و همگی کوهنورد و ما حیران که چرا تا کنون بروز نداده بود این حسن که مردی است به غایت تو دار . من و م ح به سبب معاشرت پیشین و شرکت در عملیات های مختلف و همرزمی و همکاسگی و هم حاج منصوری و چند هم دیگر با یکدیگر طی طریق میکردیم و کم کمک یخمان بشکست و در جمع خود را بیاویختیم آنسان که آویختند آویختندگان . باری ابوی حسن ما دو تن را فرا خواند و ما در یمین و یسار آن جناب ساعتی مشغول ذکر رشادت ها بودیم که ابوی حسن ما را ندا در داد که آخرین کوهپیمایتان کی بود و آیا با فوتبال چه میانه ای دارید و ما نیز باز گفتیم و سر صحبت دراز بود و به آن سبب در دل شب راه آسان مینمود . در این جمله دکتر سبحانی نامی بودند به غایت خوش مشرب که همصحبت شدیم و گفتیم و شنیدیم و جای تان خالی و گفتند از اقتصاد و رفرنس دادند مطلب طنزی را که در ادامه مطلب خواهید خواند. صلاه در شیر پلا ادا کردیم و سپس در بارگاهی بحث شیرین صبحانه آغاز و سر صحبت و دراز و ما بودیم و عدسی و نیمرو و دگر خوردنیها و مثنوی های نا گفته ام . آن سان صبحانه چسبید که چسبانند چسبانندگان و خدا خیر دهد ابوی حسن را و ما یادمان بماند همیشه با ایشان به کوه برویم . و با پسر دایی های حسن بیشتر گفتمان کردیم و راه برگشت پیش گرفتیم که یک دو فوریتی آوردند که آیا از اوسون برگردیم یا از راه رفته که اوسون رای نیاورد و کله کردیم راه آمده را و سپیده بر زده بود و ولایت طهران معلوم و بیا بیا صنما باده پر شراب کن .  و به سبب وجود نور عکس ها بگرفتند و بگرفتیم ( حسن جان در ریمایندرتان بازنویسید که عکس ها به دست اینجانب برسد) و حسن طاهریان (ادخل فی الصنایع) بر همه کوهپیمایان خسته نباشید میگفت که سبب جویا شدم بر گفت از جهت تلطیف فضا که ما نفهمیدیم مگر این وظیفه بر دوش  درختها نبود ! ؟ باری بر آلاچیقی نزول کردیم که نوشیدنی میفروخت و همگی نوشیدند آنچه نوشیدند و خجل گشتیم از سرحدات بی پایان لطف ابوی حسن و ما نیز از جمله نوشندگان بودیم . باری هشت و چهل بودی که بر پای مرکب رسیدیم و دست در حلقه همنوردان زار زار گریستیم و از غم هجرت چند مویمان هم سپید گشت و شماره ها دادیم و گرفتیم و وداع و هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت . بر دو صد و شش اخوی حسن سوار و اوسط راه رانی را در رگ مربوطه برزدیم و کلا کوهپیمایی با ایشان خیلی خوشمزه و باب طبع مان بود و حسن جان اگر این تذکره میخوانی صعود آتی بازگو برکجاست که کمبود ویتامین این حقیر غوغا میکند .  و این بود آنچه خواندید ، خواه پند گیر خواه ملال . که در این تذکره نشانه هایی است برای عاقلان . بر ریمایندر خود ریمایندرانده ام که احوالات سفر اخیر آمل و رضا عزیزی و رضا قبادی و سایرین در پستی مبسوط منتشر و خود از قید و بند وبلاگ ننویسی برهانم و باز این نوشتار به شرط آن است که حسن عکسها بر من تسلیم کند آن سان که تسلیم کرده اند تسلیم کنندگان .

 علی عطایی از خویشان حسن

مصطفی حجتی (م ح ) در حال نزول 

آنان که همنورد بودند دانند که دو ثانیه بعد از این عکس

مصطفی چه کرد .  بگم ؟ بگم ؟

حسن طاهریان وقتی میخواهد به همه بگوید آوینی را دوست دارد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:49  توسط سید  | 

ادبیات ایرانی

ای جیگر . ای دل . ای قلوه . ای بناگوش . ای آبنبات . ای ناز قشگ مو کوتاهم . تو کجایی تا کنم شانه سرت پایکت مالم بمالم جایکت . ای فدای تو همه بز های من . ای خفن مهندس صنایع . ای همنورد کلکچال در صبح رمضان . ای نفس . ای دم . ای بازدم . ای دستگاه تنفس . ای برنج صد در صد ایرانی . ایشالا هر چی درد و بلا و آرسنیک و آنتیموآن و بیسموت بخوره تو سر من . بلا ازت به دور باشه ایشالا لپ گلی . ای مرشد  اعظم . ای مدح و ثنا سزاوارت . میخواستم ببینم کی وقت داری واسم یه سیستم توپ ببندی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:16  توسط سید  |